عمریست خفته ام و تنها کابوس بیداری می بینم لبخند خدا در لحظه میلادم اینک به قهقهه ای شوم بدل گشته ست کاشکی کودکی بودم هنوز غرقه در بی خیالی و بی خبری با خنده ای سپید بر جدی بودنهای خاکستری بی گناه . پاک فارغ از چیستی و چرایی و چگونگی فارغ از امید و یاس رها در جذبه ی حیات آمیخته با حقیقت محض فارغ از دیروز و امروز و هر روز آه...! کاشکی کودکی بودم هنوز.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:8 توسط آرزو
|
