تبليغاتX
•. .•.لبهای سکوت.•. .•

•. .•.لبهای سکوت.•. .•

من بی تو یک بوسه ی فراموش شده ام


فرصتی برای جبران

لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توهستیم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.و گفت:-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»واما حمید آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»

                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پری کوچولو

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!


پيام اخلاقي اين داستان : مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها................ مونث هستند !!!!!!!! 

                             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کادو

روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود


    

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:29 توسط آرزو |

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديكی يك دبيرستان خريد. يكی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی كه در خيابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجيبی راه انداختند. اين كار هر روز تكرار می شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين كه می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همين كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنيد. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر كدام از شما
می دهم كه بيائيد اينجا و همين كارها را بكنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضريم
اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت كنيم، كورخوندی. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد.
 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:53 توسط آرزو |

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است,عشقی که گرم

و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود..مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست

داشته باش این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه

نباشد.کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و

كم اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است...مرا

کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است بگو تا زمانی که

زنده ای دوستم داری ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی

باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم... مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم, با تلاش

صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد..عشق

صادقانه پایدار و همیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش همان

گونه که وزن زندگی است...

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:24 توسط آرزو |

 

پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت

شقایق عاشق بود و اجازه دوست داشتن را نداشت

آسمان غمگین بود و چاره ای جز گریستن نداشت

پیش از تو قلبها بی ستاره بود و تنها....

غروب بی افق بود و سپیده دم بی نور....

فاصله ها مبهم بود و رویاها حقیقتی تلخ...

عشق احساسی غریب بود و ابدیت بی مفهوم و پوچ.

پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه بود و

چراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید می شد.

پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم و تو آمدی

و

اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک

کرده ام

پس بودنت در کنارم را همیشه می ستایم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 2:56 توسط آرزو |