اگه يه روز برم سفر بدونـي رفتم بي خبر صداتو با خود ميبرم تا تـو سفر کــم نيارم اگه چشام باروني شه نيمه شبا به خاطرت مهتابو مهمون ميکنم واسه چشاي عاشقت اگه برم تـو آسمـون رو تـن ابـرا بشينم حتي اگه برم بهشت خواب چشاتو ببينم اگه که عطر نفسات جاري بشه تو نفسام پر بشه از هواي تو توي تموم لحظه هام بازم واسم خيلي کمه توي دلم پر از غمه تا تــو کنارم نباشي دنيــا واســم جهنمه دوست دارم دوست دارم تا دوردوراي آسمون غريبه نيستي به خدا اينو بدون اينو بدون
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:55 توسط آرزو
|

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت من به اين معجزه ايمان دارم ... باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان مي گويد: " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام به اميد رويش لحظه سبز ديدار بذر بودنت را در دلم کاشته ام ... با خودم مي گويم : " نکند بي خبر از راه رسي و من دلخسته با آن همه گلهاي آرزو در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... " از نسيم خواسته ام مژده آمدنت را به من عاشق رنگين بدهد ... شک نبايد به دلم پاي نهد من خانه قلبم را با اشک مژه گانم آب و جارو کردم به اميد پيوند به اميد لبخند به اميد صحبت آسمان مي خندد ، ماه همچون کودکي معصوم سرسازش دارد ... موجها مي رقصند، نسترن نيز چو آهوي دشت به سرمه مشکي چشمانش مي نازد ... عشق را مي بويم زندگي مي پويم آسمان مي جويم دلم اما غمگين سبد شيشه اي نگاه مي بوسد ... هيچ ترديدي نيست من به اين معجزه ايمان دارم که تو هم مي آيي همراه چلچله ها، همصداي چکاوک ، هم پرواز قاصدک هيچ ترديدي نيست من به اين معجزه ايمان دارم که تو هم مي آيي تو مي آيي ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:13 توسط آرزو
|

هرگز به پايان نمي انديشيدم چرا که مي دانستم بي تو در انتهاي راه خبري نخواهد بود من فقط از پايان تو مي ترسيدم پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود و بستن دفتر شعرش براي هميشه حال از تو مي خواهم آغاز کني ابتدا را چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم به پايان راه نينديشيدم حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني همان پرواز را آغاز کني از لحظه شروع لحظه يسلام و درود از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني و چون من به پايان راه نينديشي که انديشيدن به پايان راه شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت .
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:41 توسط آرزو
|

فرياد از اين سکوت از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار از اين ناباورانه روز تاريک من اگر عاشقم اگر بي روح ترين مردم اين شهرم براي خودم روزگاري غروري داشتم يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه غرورم را با يک نگاه شکستم فرياد يک سکوت سکوت يک انزوا انزوا يک غم غم يک تنهايي تنهايي يک رويا رويا يک باور باور يک خاطره خاطره يک عشق
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:49 توسط آرزو
|

غمی تو سینه، به دل میشینه تمام حرف هام عمری همینه رفتم و گفتم عاشق می مونم شعروترانه واست می خونم میگم یه فرصت،میگی محاله میگی که حرفام،خواب وخیاله گفتی: نمیشه گفتم: همیشه دل تو سنگه منم یه شیشه دنیا دو روزه،دلت میسوزه نگذارکه توعشق بشم رفوزه نرو بمون تو،عمری کنارم بی تو خزونم ،با تو بهارم قسم به جونت،جونم فداته تا روزمحشر، دلم باهاته سوختم وساختم به پای عشقت ورد زبونم،همیشه اسمت کمم واسه تو،ببخش عزیزم سبد سبد اشک به پات میریزم بهشت من تو،جهنمم تو روح وتن و قلب و عمرمن تو من مست عشقم،عشقی زمینی تو ساقی عشق،تو بهترینی
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:41 توسط آرزو
|

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:10 توسط آرزو
|

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:58 توسط آرزو
|
