تنها خدا رو دوست دارم ازوقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم <><><><><><><><> بیسکوییت خانم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه فقط پنجاه تومان سلام آقا پسر لطفا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم -سلام پسرم آماده شم بريم دكتر در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست <><><><><><><><><> شکی که انسان را عوض میکند! مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند. اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند. <><><><><><><><> مادر هفت خط مادري براي ديدن پسرش مسعود ، مدتي را به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست مادر بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد. او در ايميل خود نوشت :مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشته ايد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده. چند روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود : پسر عزيزم، من نمي گم تو کنار Vikki مي خوابي! ، و در ضـــمن نمي گم که تو کنارش نمي خوابي . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
زن به او مينگرد و در حالي كه به وي مينگرد فقط ميگويد:
يك دونه بده ولي فردا مييام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم فردام اينجا هستي؟
-آره خانم من هميشه اينجام فردام مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم
پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت را يك جا فروخته و ميتواند مادر بيمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.
در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 17:18 توسط آرزو
|


فرصتی برای جبران
لبخند بر لبهای کمرنگ مرد نشست:«اکنون من و توهستیم و همان خنده و نگاه.حرف بزن.دلم واسه صدات تنگ شده.دو ساله نشنیدمش!»قطره اشک از صورت زن روی بالش مرد چکید.مرد گفت:«میدونی سحر!؟می خواستم جبران کنم!اما دیگه دیره...میگن قلبم دیگه نمی خواد کار کنه، بی معرفت رفیق نیمه راه شده»لبهای زن از فرط بغض لرزید.آرام سر بلند کرد.اشک پهنه صورتش را پر کرده بود.و گفت:-حمید!به خاطر من زنده بمون!می خوام همه چی رو از نو بسازم.بهم یه فرصت دیگه بده.»واما حمید آرام خواند:«ما گرچه در کنار هم نشسته ایم...بار دگر به چشم هم چشم بسته ایم...دوریم هر دو دور...»پرستار سرم را از دست مرد خارج کرد:«متأسفم!تموم کرد...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پری کوچولو
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
پيام اخلاقي اين داستان : مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها................ مونث هستند !!!!!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کادو
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش رو کرده بود
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:29 توسط آرزو
|


+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:53 توسط آرزو
|


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است,عشقی که گرم
و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود..مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست
داشته باش این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه
نباشد.کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و
كم اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است...مرا
کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است بگو تا زمانی که
زنده ای دوستم داری ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی
باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم... مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم, با تلاش
صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد..عشق
صادقانه پایدار و همیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش همان
گونه که وزن زندگی است...
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:24 توسط آرزو
|

پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت و اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام
شقایق عاشق بود و اجازه دوست داشتن را نداشت
آسمان غمگین بود و چاره ای جز گریستن نداشت
پیش از تو قلبها بی ستاره بود و تنها....
غروب بی افق بود و سپیده دم بی نور....
فاصله ها مبهم بود و رویاها حقیقتی تلخ...
عشق احساسی غریب بود و ابدیت بی مفهوم و پوچ.
پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه بود و
چراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید می شد.
پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم و تو آمدی
پس بودنت در کنارم را همیشه می ستایم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 2:56 توسط آرزو
|

تر تر مثه يه رويــا، خيس خيسي مثـه شبنم قصه هاي عاشقي رو مي نويسي روي قلبم پرم از شوق شکفتن توي لحظه هــاي ديدار تپش دلت تو قلبم، تا هميشه ميشه تکــــرار تو چي داري توي چشمات که شب از چشات مي ترسه هر پريزاده عاشق، اسمتو از مــن مي پــرسه تو همون فرشته هستي که از آسمون رسيــدي از تـن ابــرا گذشتي پاک و مهــــربون رسيـــدي سيبهاي ســرخ بهشتو واســه سوغاتي آوردي شــدي دلــداده عـاشق، دلتو به مـــن سپردي روي قلب مــــــن نوشتــي توي قلبتم هميشه تــو تمــوم آرزومــي، زندگي بـــي تـــو نميشه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:18 توسط آرزو
|

شب بود هوا خیلی تاریک بود هیچ صدایی جز صدای تالاپ تالاپ قلبش رو نمیشنید.باری که رو دوشش بود خیلی سنگین بود و تیشه ای هم که دستش بود پشتش رو زخمی کرده بود.آروم آروم با قدمهای شمرده راه میرفت هیچ صدایی نبود .تنها بود توی یه جایی مثل یه دشت بزرگ همه جا تاریک بود گهگداری پاش به تخته سنگها گیر میکرد و کله میشد اما زمین نمی خورد و به راهش ادامه میداد تنها چیزی که میشنید صدای تالاپ تالاپ قلبش بود... بالاخره رسید به جایی که می خواست با خستگی جسد رو از رو دوشش پائین گذاشت یاد اون روزهایی افتاد که همدیگرو تو آغوش می گرفتن اما حالا اون مرده بود.اولین ضربه رو می خواست بزنه با همون تیشه که با خودش برده بود می دونست اولین ضربه خیلی دردناکه اما باید میزد. به یاد همون زخمی بود که از پشت بهش زده بودن حالا همراه با خشم و نفرت تیشه رو برد بالای سرش صدای قلبش تند تر شده بود .تیشه دستاش رو با قدرت پایین آورد و جلوی پاش کوبید .ناگهان خون با فشار بیرون زد و همه جاش رو سرخ کرد سرخ سرخ .صدای قلبش کند شده بود ولی درد میکرد .خیلی درد میکرد... آروم خونی رو که روی صورتش بود پاک کرد و یکم خاک روی اونجایی که خون ازش می پاچید ریخت تا خونش بند بیاد.خون که بند اومد یه نگاه به اطرافش کرد هنوز صدای تاپ تاپ قلبش میومد.زیر پاهاش پر خون بود مثل یه باتلاق کم عمق از خونی که توش یه عالمه سلولهای عشق مرده وجود داشت، یکم گشت تا جای بهتری برای دفن عشق مردش پیدا کنه ، آروم شروع کرد به یه گوشه ضربه زدن"تق تق تق "یاد اون روزهایی افتاد که همینطور به صدای ساعت گوش می داد "تق تق تق"و منتظر می شد این لحظه ها با سرعت بگذرند و ساعت قرارشون برسه ، آخه اون همیشه یک ساعت قبل از موعد سر قرار بود و 3600 تا از این ضربه ها رو توی مخش می شمورد و وقتی به هم می رسیدن انگار 3600 سال گذشته بود براش همدیگرو تو آغوش می گرفتن و لباشون رو از هم جدا نمی کردن انگار یه چسب جادویی اونهارو بهم چسبونده بود... تاپ تاپ تاپ صدای قلبش بود که با بخاطر آوردن این خاطرات خیلی سریع تر و با شدت می زد ،نفس عمیقی کشید و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه ، دوباره خودش رو توی محیط سرد وتاریک و نمناک قبرستون قلبش حس کرد و دوباره شروع کرد به کار کردن ... اینجایی که پیدا کرده بود بهترین جا بود تقریبا هیچ رگی از کنارش رد نمیشد تا اگر یروزی عشق تجزییه شد دوباره بره توی خونش و دوباره متولد شه و دوباره خونش رو مسموم کنه و دوباره ... با تیشه ای که آورده بود شروع کرد به کندن کف زمین قلبش, یکم بیشتر از اونچه لازم بود کند. بعد رفت سراغ جسد عشقش که انگار سالهاست مرده ،اون عشق سیاه از خونی که روش ریخته بود کاملا قرمز شده بود .هنوز هیچ چیز دیده نمی شد و صدای "تاپ تاپ" قلبش که حالا خیلی آروم و بدون عجله میزد انگار می دونست که که حالا حالا ها تند تند نمیزنه و دیگه عشقی رو تو خودش راه نمیده، توی فضای تاریک پیچیده بود. عشق رو آروم از زمین بلند کرد اونو به صورتش نزدیک کرد و برای آخرین بار به لبهای سرد اون بوسه زد بوسه ای که بر خلاف همه بوسه که قلب اونو از جا میکند، این بوسه به تلخی زهر بود و مزه یه خداحافظی سرد و بی روح رو داشت. آروم عشق رو انداخت توی قبری که براش درست کرده بود .خوب نگاش کرد ،این اون عشقی نیست که هر وقت در آغوشش می کشید از گرما عرق میکرد این همون عشقی نیست که وقتی می دیدش پاهاش شل مید و نمیتونست بایسته ؟؟؟این همونی نیست که چشماش زندگی اونو زیر و رو میکرد؟؟؟چرا خودشه ! ولی دیگه هیچ هیجانی نداره و مرده . هیچ اشکی از کشتن این عشق توی چشماش جمع نشد .چون خودش خواسته بود که بمیره و هیچ کس هم نمیتونست مانع بشه .شروع کرد خاکها رو ریخت روی جسد عشقش،عشقی که داشتنش جنایت بود ولی کشتنش نه... کارش که تموم شد با یه حالت شکسته و بیحال ولی پیروز مندانه کنار قبر نشست شروع کرد به گریه کردن بلند بلند گریه میکرد و نعره میزد حالا توی محوطه تاریک و مخوف قلبش دو صدا میومد یکی صدای "تاپ تاپ" و یکی صدای گریه،گریه نه برای اون عشق لعنتی ،برای همه تنهایی های خودش ،برای همه خاطراتی اینجا دفن کرد ،برای روزها و لحظه های تباه شده،برای بی کسی و برای... شاید فردا توی قلبش صبح طلوع کنه شاید فردا همه چیز درست بشه ولی در نیمه شبه قلبش همه چیز تاریکه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:56 توسط آرزو
|

عمریست خفته ام و تنها کابوس بیداری می بینم لبخند خدا در لحظه میلادم اینک به قهقهه ای شوم بدل گشته ست کاشکی کودکی بودم هنوز غرقه در بی خیالی و بی خبری با خنده ای سپید بر جدی بودنهای خاکستری بی گناه . پاک فارغ از چیستی و چرایی و چگونگی فارغ از امید و یاس رها در جذبه ی حیات آمیخته با حقیقت محض فارغ از دیروز و امروز و هر روز آه...! کاشکی کودکی بودم هنوز.
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:8 توسط آرزو
|

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟ گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي ..... توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري قلب ميزارم كه جا بدي اشك ميدم كه همراهيت كنه و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 2:23 توسط آرزو
|

اگه يه روز برم سفر بدونـي رفتم بي خبر صداتو با خود ميبرم تا تـو سفر کــم نيارم اگه چشام باروني شه نيمه شبا به خاطرت مهتابو مهمون ميکنم واسه چشاي عاشقت اگه برم تـو آسمـون رو تـن ابـرا بشينم حتي اگه برم بهشت خواب چشاتو ببينم اگه که عطر نفسات جاري بشه تو نفسام پر بشه از هواي تو توي تموم لحظه هام بازم واسم خيلي کمه توي دلم پر از غمه تا تــو کنارم نباشي دنيــا واســم جهنمه دوست دارم دوست دارم تا دوردوراي آسمون غريبه نيستي به خدا اينو بدون اينو بدون
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 21:55 توسط آرزو
|

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت من به اين معجزه ايمان دارم ... باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان مي گويد: " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام به اميد رويش لحظه سبز ديدار بذر بودنت را در دلم کاشته ام ... با خودم مي گويم : " نکند بي خبر از راه رسي و من دلخسته با آن همه گلهاي آرزو در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... " از نسيم خواسته ام مژده آمدنت را به من عاشق رنگين بدهد ... شک نبايد به دلم پاي نهد من خانه قلبم را با اشک مژه گانم آب و جارو کردم به اميد پيوند به اميد لبخند به اميد صحبت آسمان مي خندد ، ماه همچون کودکي معصوم سرسازش دارد ... موجها مي رقصند، نسترن نيز چو آهوي دشت به سرمه مشکي چشمانش مي نازد ... عشق را مي بويم زندگي مي پويم آسمان مي جويم دلم اما غمگين سبد شيشه اي نگاه مي بوسد ... هيچ ترديدي نيست من به اين معجزه ايمان دارم که تو هم مي آيي همراه چلچله ها، همصداي چکاوک ، هم پرواز قاصدک هيچ ترديدي نيست من به اين معجزه ايمان دارم که تو هم مي آيي تو مي آيي ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:13 توسط آرزو
|

هرگز به پايان نمي انديشيدم چرا که مي دانستم بي تو در انتهاي راه خبري نخواهد بود من فقط از پايان تو مي ترسيدم پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود و بستن دفتر شعرش براي هميشه حال از تو مي خواهم آغاز کني ابتدا را چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم به پايان راه نينديشيدم حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني همان پرواز را آغاز کني از لحظه شروع لحظه يسلام و درود از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني و چون من به پايان راه نينديشي که انديشيدن به پايان راه شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت .
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 22:41 توسط آرزو
|

فرياد از اين سکوت از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار از اين ناباورانه روز تاريک من اگر عاشقم اگر بي روح ترين مردم اين شهرم براي خودم روزگاري غروري داشتم يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه غرورم را با يک نگاه شکستم فرياد يک سکوت سکوت يک انزوا انزوا يک غم غم يک تنهايي تنهايي يک رويا رويا يک باور باور يک خاطره خاطره يک عشق
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:49 توسط آرزو
|

غمی تو سینه، به دل میشینه تمام حرف هام عمری همینه رفتم و گفتم عاشق می مونم شعروترانه واست می خونم میگم یه فرصت،میگی محاله میگی که حرفام،خواب وخیاله گفتی: نمیشه گفتم: همیشه دل تو سنگه منم یه شیشه دنیا دو روزه،دلت میسوزه نگذارکه توعشق بشم رفوزه نرو بمون تو،عمری کنارم بی تو خزونم ،با تو بهارم قسم به جونت،جونم فداته تا روزمحشر، دلم باهاته سوختم وساختم به پای عشقت ورد زبونم،همیشه اسمت کمم واسه تو،ببخش عزیزم سبد سبد اشک به پات میریزم بهشت من تو،جهنمم تو روح وتن و قلب و عمرمن تو من مست عشقم،عشقی زمینی تو ساقی عشق،تو بهترینی
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:41 توسط آرزو
|

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:10 توسط آرزو
|

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:58 توسط آرزو
|
